homeصفحه اصلی starشرکت در مسابقه contactsمشاوره ها descriptionمقالات video_libraryدوره های آموزشی descriptionاخبار و تصاویر ازدواج دانشجویی۱۱۴
chatارسال بازخورد یا ایده navigationقوانین و شرایط contact_phoneتماس با ما person_pinدرباره ما phonelink_setupدریافت اپلیکیشن
بخش پنجمیه وقتی پیامب

بخش پنجم

یه وقتی پیامبر اسلام بعد از اینکه به بعثت رسیدند، مبعوث شدند، خونه یک پیرزنی رفتند، توی خونش بت داشت. یه لات و عزرا و هبلی بود، تو کعبه نگهداری میشد، باز یک نمادهای کوچکی از اینها تو خونه ها نگهداری میشد، نمونه های اینا تو خونه ها بود. پیامبر از این پیرزن پرسیدند که دو تا سؤال ازت دارم. یک وقتی این بتت کثیف میشه، گرد و غبار خونه بهش می نشینه، کی تمیزش میکنه، گفت خودم با آب گلاب. نمیذارم، روزی سه بار شستشوش میدم. نمیذارم یک غبار بهش بنشینه. فرمودند اگر بچه ها نمیدونند این خدایه، بخوان اسباب بازیشون کنند، پرت کنن به سمت هم، برن قلش بدند، هل بدند، کی نمیذاره؟ گفت من. اصن نمیذارم دست کودکی به او نزدیک بشه. گفتم پیرزن خدایی که برای نگه داشته شدن، محافظت از غبار و دسترسی بچه ها، احتیاج به مراقبت و نگهداری تو داره، چطور میخواد از تو مراقبت کنه؟ گفت میدونم از این کاری برنمیاد، ولی تو چه بدانی که من سه تا بچه ام رو پای این قربانی کردم. ویژگی محیط این قدر جهل بود، جهل عمیق... جهل بزرگ... .

ادامه دارد...



امتیاز شما به این مطلب کدام است؟