سوال:با سلام،آقای دکتر من تنها

سوال:
با سلام،آقای دکتر من تنها دختر و فرزند بزرگ خانواده هستم.2سال پیش بطور کاملا اتفاقی با یکی از بچه های دانشگاه آشنا شدم و تصمیم به ازدواج گرفتیم.البته به هیچ وجه با هم دوست نبودیم. اول خانواده من مخالف بودن چون همسرم برای یک شهر دیگه هستن من هم فقط برای شناخت ایشون اصرار میکردم و میگفتم اگه ایشون مشکلی داشت مخالفم.اما بزرگترین مشکلی که پیدا کردن این بود که همشهری نبودیم.خلاصه بعداز تحقیقات نظرشون عوض شد. ولی بعد عقد سرزنش های مادرم شروع شد. میگه از کجا معلوم شما با هم دوست نبودین؟یا میگه شاید اگه با یه همشهری ازدواج میکردی زندگی بهتری داشتی در صورتی که من از زندگیم راضیم. حتی به طلاق ما راضی تر بود تا ازدواجمون.......این سرزنش ها اعصاب همه خانوادم رو به هم ریخته و مادرم رو مریض کرده.الان 2 ماهه عروسی کردیم و مستقل شدیم ولی سرزنش ها ادامه داره. این وضع به قدری بده که روی رابطه جنسی ما هم تاثیر گذاشته بطوریکه از ترس خانوادم تاالان رابطه کامل نداشتیم و همسرم صبورانه تحمل میکنه.خواهشا بهم بگید با مادرم چطور رفتار کنم؟ در پایان از اینکه برای خوندن و جواب دادن به سوالم وقت میذارید ممنونم.

پاسخ:
خوب است بدانید سهم والدین در تخریب زندگی فرزندانشان و ایجاد طلاق میان آنها در رتبه های اول علل طلاق است متاسفانه بسیاری از والدین نقش ، جایگاه ، و تکلیف و وظیفه خود را در هدایت زندگی فرزندانشان گم کرده اند و مثل سمی در جان زندگی آنان می دوند مادر شما مادری اش را باید پیدا کند ، و بجای آنکه فرزندش را درگیر و گرفتار کند ، یاد بگیرد مادر است ، مادر !



امتیاز شما به این مطلب کدام است؟