بله، میز و صندلی عزیزم!

من ،عاشق همسرم هستم اما برای اینکه خوشبخت باشیم باید مبلمان ، تخت ، فرش و کلی لوازم دیگر داشته باشیم

بله، میز و صندلی عزیزم!

من ،عاشق همسرم هستم اما برای اینکه خوشبخت باشیم باید مبلمان ، تخت ، فرش و کلی لوازم دیگر داشته باشیم.

تجمل گرایی

یک:

ابتدای زندگی مشترک ما اول از همه اشیا را به زندگی مان دعوت می کنیم. می شود این طور گفت که هیچ زندگی مشترکی نمی تواند بدون حضور اشیا آغاز شود. ما نیاز داریم غذا بخوریم، پس سفره و قابلمه و اجاق گاز و ماهیتابه را به زندگی مان دعوت می کنیم. نیاز داریم جایی باشد که ما را در خود حفظ کند از سرما و گرما و باد و باران، پس سقفی بالای سرمان می آید و دیوارهایی ما را در بر می گیرند. ما بر اساس همین نیازها آرام آرام اشیای زیادی را به زندگی مان دعوت می کنیم. اشیا هم وارد زندگی ما می شوند آن ها اول چهره معصومانه ای دارند.

آمده اند زندگی را برای ما ساده تر کنند اما آرام آرام چهره شان عوض می شود، تا روزی که چشم باز می کنیم و می بینیم صبح تا شب به خاطر فراهم آوردن اشیا و وارد کردن آن ها به زندگی مان می دویم و به هیچ جا هم نمی رسیم.


دو:

لابد شنیده اید گاهی می گویند یک پاراگراف یا حتی یک جمله می تواند کار یک کتاب را بکند. وقتی این استدلال را می شنوم خیلی وقت ها به حساب اغراق می گذارم. واقعا چطور می شود از یک کتاب عصاره گیری کرد و اسانس گرفت و همه درون مایه آن را در یک پاراگراف یا جمله خلاصه کرد؟ می گویند گاهی یک جمله، سرنوشت یک آدم را تغییر می دهد. چطور؟ من این استدلال را به حساب اغراق می گذارم اما گاهی هم وقتی آن وکیل مدافع نیمه خالی لیوان در ذهنم کنار می کشد و دست هایش را بالا می برد حس می کنم زندگی آدم چیزی جز بارهای مثبت و منفی کلمات نیست و ما در حصار همین بارها که بر دوش هم می گذاریم یا از دوش هم برمی داریم زندگی می کنیم. گاهی حس می کنی چطور یک جمله از پوست و استخوان تو رد می شود و قلبت را کوک یا ناکوک می کند، چطور یک جمله طوفانی در ذهن تو برپا می کند یا مثل یک گهواره آرامت می کند.


سه:

چند روز پیش در جایی عبارتی دیدم. این جملات دقایق طولانی ذهنم را در اختیار گرفت و لذتی شیرین در قلبم جاری کرد: اگر پیراهن بر تن می کنید مراقب باشید شما مالک باشید نه پیراهن. تو رفته ای تن پیراهن یا پیراهن رفته تن تو؟ آن روز عین یک منظومه بارها و بارها این جمله در ذهنم می چرخید، می دیدم ذهنم این جملات را مثل اناری سرخ و رسیده، در اختیار گرفته و می خواهد تا آنجا که می تواند عصاره و شیره جانش را بمکد.

دوستی داشتم که خودرویی خریده بود و چهار پنج ماه بدون آن که معذب باشد روی پلاستیک صندلی های خودرویش می نشست و مهمانانش را هم روی همین پلاستیک ها می نشاند. تا بالاخره آن پلاستیک ها کوتاه آمدند وگرنه دوستم قصد داشت احتمالا تا فروش آن خودرو روی آن پلاستیک ها بنشیند تا احتمالا خشی روی صندلی خودرو نیفتد

چهار:

وقتی ذهنم احساس کرد آن عبارت ها را از آن خود کرده است، خواست آن عبارت را توسعه دهد. به این جا رسید که بسیاری از چیزهایی که ما با آن ها سر و کار داریم پوشیدنی های نامرئی اند. انگار یک جور پیراهن اند. مثلا ما روز را مثل یک پیراهن می پوشیم. از صبح تا شب همه لحظه هایش را - همه آن وقت هایی که نام دارند یا ندارند از صبح زود از گرگ و میش از صبح صادق تا طلوع آفتاب و پیش از ظهر و ظهر و بعد از ظهر و عصر و غروب و شب، همه آن لحظه ها را که عنوان های کلی برای هزاران هزار لحظه منحصر به فرد هستند - می پوشیم. بعد هم دیدم یکی در من می گوید تو رفته ای تن زمان یا زمان در تو رفته است؟ تو مالک زمان هایت هستی یا زمان مالک تو؟ تو غذا می خوری یا غذا تو را می خورد؟ تو سوار خودرویت شده ای یا خودرو سوار تو شده است؟


پنج:

اوایل زندگی مشترک ما اشیا را با صمیمیت به زندگی مان دعوت می کنیم. آن ها مثل سربازانی از یک لشکر مطیع وارد زندگی ما می شوند. قرار است هرچه ما بگوییم آن ها بله قربان بگویند. اما فضا گاهی جور دیگری می شود. آن ها انگار جان می گیرند و ما مثل اشیایی بی جان در خدمت آن ها درمی آییم. دوستی داشتم که خودرویی خریده بود و چهار پنج ماه بدون آن که معذب باشد روی پلاستیک صندلی های خودرویش می نشست و مهمانانش را هم روی همین پلاستیک ها می نشاند. تا بالاخره آن پلاستیک ها کوتاه آمدند وگرنه دوستم قصد داشت احتمالا تا فروش آن خودرو روی آن پلاستیک ها بنشیند تا احتمالا خشی روی صندلی خودرو نیفتد.

چند سالی است در دید و بازدیدهای عید خانه بعضی از دوستان که می رویم به جای مبل روی روکش مبل می نشینیم. آن ها حتی به خود زحمت نمی دهند وقتی مهمان دارند روکش مبل هایشان را بردارند آیا آن ها لذت نشستن روی مبل را چشیده اند؟ سوال این است که من برای مبل ها هستم یا مبل ها برای من؟ اگر من مالک داشته هایم هستم پس نباید آن ها به لحاظ احساسی بر من مسلط شوند و آن قدر جان بگیرند که من به مثابه یک شی بیجان در خدمت آن ها درآیم.


شش:

زن و مردی که در حد وسواس های ذهنی مملوک داشته هایشان هستند مثل برده در خدمت اشیایی هستند که روزی روزگاری برای رفع نیازهایشان به زندگی شان دعوت کرده بودند اما آن اشیا به مرو به دغدغه ای ذهنی تبدیل شده اند، طوری که مثلا خودرویشان را در حد یک بت می پرستند و اگر خشی بر خودرویشان بیفتد انگار آن خش نه بر بدنه فلزی یا آلیاژی خودرو که بر روح و جان شان افتاده است. آیا با سیطره ذهنی اشیا و حاکمیت آن ها می توان زندگی آرامی را تجربه کرد حتی اگر ظاهرا همه آسایش های دنیا مهیا شده باشد؟



امتیاز شما به این مطلب کدام است؟