روستایی فقیری، نزد حکیمی رفت و

روستایی فقیری، نزد حکیمی رفت و گفت: فشار زندگی آنقدر مرا در تنگنا قرار داده که به فکر خودکشی افتاده ام. از روی زن و بچه هایم خجالت می کشم، در یک اتاق کوچک مخروبه زندگی می کنیم، که با هر نم باران آب به داخل آن چکه می کند. هیچ آسایشی در زندگی نداریم. دیگر ادامه این وضع برایم قابل تحمل نیست...
حکیم پرسید:
از مال دنیا چه داری؟
روستایی گفت:
همه دار و ندارم یک گاو، یک خر، دو بز، سه گوسفند، چهار مرغ و یک خروس است.
حکیم گفت:
من به یک شرط به تو کمک می کنم و آن این است که قول بدهی هرچه گفتم انجام بدهی.
روستایی که چاره ای نداشت، ناگزیر شرط را پذیرفت و قول داد...
حکیم گفت:
امشب وقتی خواستید بخوابید باید گاو را هم به داخل اتاق ببری!
با اینکه حتی تصور این کار، برای آن روستایی وحشتناک بود، ولی ناچار از قولی که داده بود، پذیرفت...
صبح روز بعد، روستایی پریشان و نزار نزد حکیم رفت و گفت: دیشب هیچ یک از ما نتوانستیم بخوابیم. سر و صدا و لگداندازی گاو خواب را به چشم همه ما حرام کرد.
حکیم یک بار دیگر قول روستایی را به او یادآوری کرد و گفت:
امشب علاوه بر گاو، باید خر را نیز به داخل اتاق ببری.
چند روز به این ترتیب گذشت و هر بار که روستایی برای شکایت از وضع خود نزد حکیم می رفت، او دستور می داد که یکی دیگر از حیوانات را نیز به داخل اتاق ببرد تا این که همه حیوانات هم خانه روستایی و خانواده اش شدند!
روز آخر روستایی با چشمانی گود افتاده، سراپای زخمی و لباس پاره نزد حکیم رفت و گفت که واقعا ادامه این وضع برایش امکان پذیر نیست!
حکیم دستی به ریش خود کشید و گفت: دوره سختی ها به پایان رسیده و به زودی گشایشی که می خواستی حاصل خواهد شد...
پس از آن به روستایی گفت که امشب خروس را از اتاق بیرون بگذار!
ماجرا در جهت معکوس تکرار شد و هر روز که روستایی نزد حکیم می رفت، به او می گفت که یکی دیگر از حیوانات را از اتاق خارج کند تا این که آخرین حیوان، گاو نیز بیرون گذاشته شد.
روز بعد وقتی روستایی نزد حکیم رفت، حکیم از وضع او سئوال کرد و روستایی گفت: خدا عمرت را دراز کند، پس از مدتها، دیشب خواب راحتی کردیم. آنقدر راحت که احساس کردیم کسی به خوشبختی ما نیست! به راستی نمی دانم با چه زبانی از تو تشکر کنم...


امتیاز شما به این مطلب کدام است؟