ازدواج


سؤال :

سلام؛ من دختری 26 ساله هستم و دانشجوی ارشد دانشگاه دولتی میباشم و با توجه به اینکه ماجایی زندگی میکنیم و اکثر مردم اونجا قبیله ای و طایفه ای میباشند اغلب ازدواج ها به صورت سنتی شکل میگیرند. که خود من هم درگیر چنین موضوعی شدم اما زمانی که هیچ اطلاعاتی راجع به ازدواج نداشتم. من به انتخاب خانواده ام در سال اول دبیرستان با یک نفر نامزد شدم و سال سوم دبیرستان بود که به اسرار من و پافشاری های زیاد و گریه و زاری برخلاف میل خانوادم همه چی رو بهم زدم؛ البته ناگفته نمونه که خیلی سختی کشیدم تا بهم خورد حتی من از دست بابام کتک هم خوردم. خلاصه تموم شد و ترم سه دانشگاه بودم که از یکی از خواستگارام که وضع مالی خیلی خوبی داشت خوشم اومد و این دفعه برخلاف نظر کل خانواده به دلیل اینکه اختلاف سنی زیادی باهم داشتیم و طبق تحقیقات بابام گهگاهی سیگار میکشید من بهش جواب مثبت دادم یکی دوماهی باهم نامزد شدیم تا اینکه رفتیم آزمایش و جواب کمی مشکل داشت و این شد بهانه ای دست بابام تا مخالفتش رو رسما اعلام کنه و حق انتخابو از من بگیره حتی اجازه نداد برا مشاوره جایی بریم و این موضوع هم تمام شد. اما من دیگه از بابام کینه ای شدم حتی خواستگارایی که اون تایید میکرد نمیدونم چرا سر لج بابام دوسشون نداشتم متنفر میشدم ازشون. تا اینکه ترم 7 دانشگاه بودم جایی مشغول به کار شدم اونجا یه نفر از من خواستگاری کرد و منم خوشم اومد ازش یکی دو سال گذشت تا اومد خونمون خواستگاری اما تو این مدت خواهرم و دامادمون از این رابطه باخبر بودن. اما این آقا به قول خودش تفریحی مشروب میخورد و به من قول داده بود که به خاطر من دیگه لب نمیزنه البته ناگفته نمونه که من توی خانواده فرهنگی و جانباز زندگی میکنم و جوری تربیت شدیم که دوست پسر یا کلاً هر رابطه ای قبل از ازدواج برام بی معنی بود یا اصلاً قابل درک نبود. اما اینقدر این آقا با محبتاش منو شیفته ی خودش کرد که به تمام حرفاش ایمان داشتم دختری که تمام روابط قبل از ازدواج رو بد میدونست دوستاش بهش میگفتن تو منگلی باز براش مهم نبود جوری شیفته ی این پسر شد که لحظه شماری میکرد ببینتش یه روز نمیدیدش شبش صبح نمیشد باگریه میخوابید. تو این خواستگاری هم بابای من ایقد تحقیق کرد و فهمید که نماز نمیخونه و اسلامو قبول نداره و مشروب میخوره و خلاصه عید امسال بود که دیگه آب پاکیو ریخت رو دستشون و جوابشون کرد. من همه اینارو میدونستم و دوسش داشتم ولی حرفی برا منطق بابام نداشتم نمیتونستم بابامو مجبور کنم از دید من به قضیه نگاه کنه من عاشقش بودم اما فقط سکوت کردم. از اون شب که بابام جوابش کرد با خدای خودم عهد کردم که دیگه جوابشو ندم و این سه سال خاطره رو الکی بیشتر نکنم چون هدف ما ازدواج بود نمیخواستم الکی عمرمو پای چیزی که مقصد نداره تلف کنم. اما تا الان هرشب باگریه میخوابم با خاطراتش زندگی میکنم نمیتونم یک لحظه از فکرش دربیام. و تو تمام این سالها هم من پسرعمویی دارم که 5سال از خودم کوچیکتره و عاشق منه الانم دانشجوی دانشگاه علوم پزشکی از همه نظر عالیه ولی من نمیخوامش حالا خانواده من اسرار که با این ازدواج کنم حرف من اینه با توجه به این سابقه و این گذشته ها بین من و خانوادم و این پسر عمویی که تا حد مرگ عاشق منه و من هیچ حسی بهش ندارم و یه نفر دیگه رو که چند ماهی میشه هیچ خبری هم از هم نداریم دوست دارم، تکلیف چیه؟ خانواده من فکر میکنند من بازم دارم لج میکنم واقعاً قدرت تصمیم گیری ندارم کمکم کنید.


جواب :

بسم الله الرحمن الرحیم شما بیمار هستید یعنی دچار اختلال وابستگی نسبت به آن فرد نالایق و نامناسب برای تاسیس زندگی شده اید. نشانه این وابستگی هم این است که اگر از شما بپرسند نظرتان در مورد ازدواج با مردی که بی ایمان بوده و مشروب می خورد چیست؟ با قاطعیت خواهی گفت غلط است و کاری ست بشدت احمقانه اما چون درگیر این اختلال کورکننده وابستگی شده ای، بر خلاف تشخیصت، مشتاق و مصر شده ای و خیال می کنی عاشق هستی! و نمی دانی که چنانچه بر فرض، علی رغم مخالفت خانواده ات، بتوانی با آن مرد ازدواج کنی، در کمتر از سه ماه، عمیقاً و شدیدا ً از او متنفر و بیزار می شوی. چون عموماً این اختلال، بعد از نایل آمدن، چشم فرد را به بیماری اش باز می کند در مورد بی میلی به پسرعمو یا سایر خواستگاران هم، علت بی میلی ات وجود این وابستگی ست، نه تشخیص ات از نامناسب بودن آن ازدواج

عکس مشاور
مشاور: حمید حبشی
کارشناس حوزه خانواده

email

کلید واژه ها:


#وابستگی