نحوه برخورد بعد از قطع کردن ارتباط


سؤال :

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت آقای دکتر حبشی بنده بعد از فرمایش شما، ازتباطی که با یکی از دخترهای فامیل داشتم را قطع کردم و دوباره با توجه به راهنمایی های شما، سعی کردم که ایشان را فراموش کنم. اما مشکلی که وجود داشت، این بود که خواهر بزرگتر ایشان در همان روزهای ابتدایی که بنده رابطه ام را با ایشان قطع کردم، چندین مرتبه با بنده تماس گرفتند و وقتی که دیدند که بنده جواب نمی دهم، پیام دادند و ... اما بنده به ایشان پاسخ ندادم و با برادر بزرگترم مشورت کردم و ایشان فرمودند که «جواب بده، شاید کار مهمی داشته باشند» فلذا بنده هم جواب دادم و ایشان از بنده پرسیدند که آیا دوستش داری یا نه؟ بنده هم با توجه به شرایط آن زمان (چرا که خواهرشان می گفتند که خیلی حالش بد هست و ...) گفتم که آره، دوسش دارم. (البته حقیقتا در آن زمان ایشان را دوست داشتم) از آن به بعد خواهر ایشان هر روز برای بنده زنگ می زدند و مدام از برنامه های ایشان می گفتند. مثلا بنده گفتم که مادرم می فرمایند که ایشان یک مقداری اضافه وزن دارند. خواهرشان گفتند که قصد دارد که بعد از کنکور به ورزش برود و ... و خیلی دیگر از برنامه های ایشان را برایم می گفتند و بنده مانده بودم که چه بگویم که هم، ناراحتی پیش نیاید و هم ایشان اینقدر برایم زنگ نزنند. تا اینکه، بنده گفتم که از اینکه ایشان حجابشان را به درستی رعایت نمی کنند، خوشم نمی آید. خواهرشان گفتند که این اقتضای سن ایشان است و خودش هم دغدغه حجاب را داشت اما با توجه به جامعه ی امروز رعایت حجاب خیلی سخت است و ... وقتی این حرف را زدند، بنده گفتم یعنی چه؟ یعنی ایشان صرفا به خاطر حرف مردم حجابشان را رعایت نمی کنند؟ بنده فکر می کردم که ایشان اصلا به حرف مردم کاری ندارند و هر کاری که احساس می کنند که درست است را انجام می دهند. در آنصورت فقط کافی بود که معیار درست را نشانشان دهیم اما حالا می بینم که ایشان از معیار درست مطلع هستند و صرفا به خاطر حرف مردم، کار اشتباه را انجام می دهند. (از این حرفِ ایشان به شدت ناراحت شدم) ایشان وقتی دیدند که بنده ناراحت شدم، خواستند به نوعی حرفشان را عوض کنند و گفتند که اصلا منظورم این نبود و .... که بنده کلامشان را قطع کردم و گفتم که دیگر نمی خواهم در مورد این موضوع حرفی بشنوم. وقتی ماجرا را برای برادر بزرگترم بیان کردم، ایشان گفتند که بهتر بود که با این لحن صحبت نمی کردی و برو و از ایشان عذرخواهی کن. بنده هم از ایشان عذرخواهی کردم (به صورت پیامی) اما ایشان جواب ندادند و بنده اصرار کردم و در نهایت ایشان عذرخواهی بنده را قبول کردند و مدتی اصلا در مورد این موضوع صحبت نکردیم. در طول این مدت، بنده خیلی با مادرجان و برادر بزرگترم صحبت کردم و دیدم که تا حدودی حق با ایشان است. (البته خیلی نپذیرفته بودم) تا اینکه برادر بزرگتر بنده، فیلم های کلاس ازدواج موفق دکتر فرهنگ (مراسمی که در قم برگزار شد) را به بنده دادند و گفتند که برو و این فیلم ها را نگاه کن. بنده فیلم ها را دیدم و بعد از اینکه کلاه خودم را قاضی کردم، در خلوت خود دیدم که بنده و ایشان خیلی از کفویت ها را نداریم. (نمی دانم که چرا قبل از این اتفاق ها به این مسئله توجه نکرده بودم، واقعا نمی دانم چرااااا) و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اصلا بنده و ایشان به درد هم نمی خوریم. یعنی حتی اگر ازدواج کنیم، زندگیمان سراسر تنش و دعوا می شود، از مسائل اعتقادی گرفته تا مسائل سیاسی و ... بعد از همین بررسی ها و نتیجه گیری، دیدم که دوباره خواهر ایشان پیام دادند که «نباید شب یلدا رو به ما تبریک می گفتی؟» بنده هم گفتم که « من که تک و تنها در تهران بودم و کسی کنارم نبود. شما اگه در شلوغی به یادم می بودید، خوب بود» بعد ایشان گفتند که «چرا دیگر کمتر پیام می دهی؟ و گاهی هستی و گاهی نیستی. و از اینکه هر وقت تو خواستی باشم و هر وقت خواستی هم نباشم، ناراحتم» (این هر وقت تو خواستی و هر وقت نخواستی، منظورشان به این بود که بنده یکبار بابت عذرخواهی به ایشان پیام دادم و یک مدتی پیام ندادم تا اینکه خانواده بنده و خانواده ایشان در یک جشن عروسی به اتفاق دعوت بودند و مادر بنده ازم خواستند که آدرس تالار عروسی را برای ایشان بفرستم، و بین پیام عذرخواهی و پیام مربوط به آدرس تالار (تا آنجایی که یادم می آید) دیگر پیامی به ایشان نداده بودم، به همین دلیل آن حرف را زدند. بنده گفتم که بعد از مشورتی که با مشاور داشتم، ایشان گفتند که سعی کن با چیزهایی که تو را به یاد ایشان می اندازد، کمتر در ارتباط باشی. ایشان گفتند که « کمتر به یادش بیفتی یا اصلا به یادش نیفتی؟» بنده گفتم که «خب، مشاور بنده گفتند که بهتر است ایشان را فراموش کنی» بعد خواهرشان ناراحت شدند و گفتند که «چقدر زود حرفت یادت رفت؟» بنده گفتم که «از اول هم حرفم همین بود و گفتم که باید زمان بگذرد، چرا که در حال حاضر بنده اصلا شرایط ازدواج را ندارم و باید دید که تا دو سال دیگر چه پیش می آید. و فکر کردن بنده به ایشان یا ایشان به بنده، هیچ فایده ای ندارد و فقط اراده انجام کارها را از ما سلب می کند» که خواهر ایشان ناراحت شدند و گفتند که « حالا من نقش همون سلب انجام کارها رو دارم؟» بنده گفتم «چرا هر جور که دوست داری تعبیر می کنی. اصلا هر جور صلاح می دونی» که ایشان ناراحت شدند و بنده هم دیگر قادر به ادامه ی حرف زدن با ایشان نبودم. دلیل این موضوع هم تا حدود بسیار زیادی، خود ایشان بودند. چراکه در همان روز بعد از اینکه بنده رابطه ام را با خواهرایشان قطع کردم، ایشان حدود 15 مرتبه با بنده تماس گرفتند و بنده اصلا جواب ندادم و بعد از اینکه جواب تلفن هایشان را دادم، مدام از برنامه های ایشان برایم می گفتند و تقریبا روزی یک ساعت، با بنده در مورد ایشان صحبت می کردند. اوایلش احساس می کردم که ایشان می خواهند که بنده و خواهرشان بهم برسیم، اما بعد از مدتی کم کم آن احساس مادرجان، در بنده هم ظاهر شد که نکند که مشکلی داشته باشد. نکند که می خواهند سرم کلاه بگذارند و نکند که ... تا اینکه یکبار آن حرف را زدند و بنده هم گفتم که دیگر نمی خواهم در مورد این موضوع چیزی بشنوم. و این همه اصرار ایشان موجب شد که بنده دیگر آن حرف را بزنم و به ایشان بگویم که هرجور که صلاح می دانی و از آن به بعد دیگر با ایشان حرفی نزدم. حال با اتفاقاتی که افتاده و با توجه به اینکه ما با هم فامیل هستیم، به نظر شما باید چه کاری انجام دهم؟ و با توجه به اینکه ما معمولا در مراسم مختلف همدیگر را می بینیم، برخورد بنده با ایشان و خانواده شان باید چگونه باشد؟ در ضمن بنده هنوز هم واقف به تقصیر خودم مبنی بر ورود به این ماجرا و صورت گرفتنِ تمام این اتفاق ها هستم، اما نمی دانم که چه باید بکنم. خیلی گیج شده ام. شرمنده ام که بسیار طولانی شد، ان شاءالله که خداوند خیرتان بدهد. و فرصتی پیش بیاید که بتوانم اندکی از زحمات شما را جبران نمایم. واقعا شرمنده ام.


جواب :

بسم الله الرحمن الرحیم سلام نحوه ارتباط باید مثل قبل ار ارتباط وحتی الامکان کمتر از قبل باشد موفق باشید

عکس مشاور
مشاور: محمد کاظم جباریان

email kjabaryan@yahoo.com

کلید واژه ها:


#نحوه برخورد، قطع کردن ارتباط، فامیل بودن