دخالت خانواده شوهر


سؤال :

سلام من وشوهرم عاشقانه با اکراه خانواده هایمان ازدواج کردیم من از خانواده ای بودم که آداب و رسوم اهمیت داشت و فرزنداخر خانواده هستم که 4خواهرم با خانواده های به نام و ثروتمند و آبروداری وصلت کردند من خواستار همسرم شدم با اینکه او فقط 1دانشجوبود و اون رو فقط بخاطر اخلاق خوبش و عشق زیادش به خودم خواستم و حدود1سال از خانوادم خواستم که قبول کنن اما خانواده همسرم وقتی اومدن شهر ما و ما عقد کردیم هیچکاری برای من نکردن حتی برای احترام اینه شمدون عقدم نخریدن 1سال عقد بودم و چون خودم همسرم رو خواسته بودم شکایتی نداشتم توی این 1سال که من باشوهرم زندگی میکرم در شهری که دانشجو بودیم کوچکترین خرجی برای من نکردن و مدام به شوهرم گوش زد میکردن حتی 100تومن هم نبایدبهش بدی همه اینا به کنار تمام مشکلات از1هفته قبل از عروسی شروع شد وقتی من جهاز رو آورم که خیلی خیلی از سطح زندگی اونا بالاتر بود مدام سرهر وسیله من و وسایل را به مسخره میگرفتن برای خرید من رو به پایین ترین نقطه شهربردن برای خرید اما برای خرید خودشون که ما باید خرید میکردیم بالاترین جای تهران مارو بردن و از ما خواستن 2دست کت وشلوار هرکدام به قیمت 5و6میلیون بخریم پدرم گفت من میخریدم اگر انها هم برای تو از بالاشهر خرید میکردن و من پول 2کت شلوار خوب و مارک رامیدهم اما نه از بتلاترین نقطه شهر تا این موضوع را فهمیدن شروع به پر کردن شوهرم کردن و تا جایی که شوهرم که بخاطر او من از زندگی تجملاتی وپول گذشته بودم شروع به آزار وآذیت کرد تاجایی که هرشب عادت کرده بود اشک مرا دربیاورد و حرفهای او شده بود حرفهای خانواده اش و دیگر از همسر مهربانم خبری نبود و من در تهران 2هفته قبل از عروسی تا روز عروسی گریه کردم مادر او با مادرم برای پول کت وشلوار دعوا کرد در حالی که انها برای من خریدی نکردن خلاصه باپول پدرم اندازه 2برابر خرجی که انها کرده بودند کت و شلوار زیبایو مارکی خرید پدر ومادرم که هر2فرهنگی هستن روز قبل عروسی آمدند اما انها فقط اذیت و بی احترامی به خانواده ام کردن در حدی که صبح روز بعد عروسی مادر و پدرم رفتن صبح روز عروسی به شوهرم زنگ زدن سریع از خونت خارج شو خانواده زنت دارن میان اونجا و شوهرم منو باچشمای گریون صبح عروسی تنها گذاشت و رفت الان 2ماه از عروسی من میگذره انقد هر روز من رو آزارمیدن که 1روز به همسرم گفتم جدا بشیم اما او منو کتک زد و من خواستم خودکشی کنم چون از زندگی که فقط بخاطر عشق انقدر براش تلاش کردم دیگه هیچ عشقی وجود نداشت و همسرم شده بود اینه خانوادش و انگار من براش 1قریبه بودم و مدام بخاطر خانوادش منو اذیت میکرد با وجود بی احترامیتی خانوادش منو با اجبار به اونجا میبرد و مجبورم میکرد تشکر کنم! اما اونها تمام هدایای عروسی حتی شاباش و کادوهای پاتختی هم گرفتن و هیچ چیز برای پسرشون نخریدن اما باز هم تشکر کردم وقتی پدرش قضیه خودکشی رو شنیده بود به شوهرم گفته بود اصلا جلوشو نگیر بذار خودشوبکشه زن پسر خالت هم خودکشی کرد 1خونه پروسیله براش موند خانواده دخترم دستشون به جایی نمیرسه بعدم رفت 1زن دیگه گرفت من دانشجوی کارشناسی ارشدم پدرش گفته بود نذار بره دانشگاه توی خونه زندانیش کن نذار خانوادش هم بیان ببیننش طبق قانون حق نداره از خونه بیاد بیرون وقتی این حرفارو شنیدم تعجب کردم 1آدم چقدر میتونه بد باشه به نظر شما من هنوزم باید برم خونه پدرشوهرم؟ شوهرم اسرار داره مدام به مادرش زنگ بزنم حس میکنم مریض شدم حتی تو اوج خوشحالی حرفا وکاراشون مدام تو ذهنمه ونمیتونم تمرکز کنم همسرم فقط به حرف خانوادشه خودش قدرت تصمیم گیری نداره یعنی هر تصمیمی بگیره اونا براش 1تصمیم جدید میگیرن و کاری رو میکنه که اونا میخوان نظر من رنگی براش نداره حتی بخوایم بریم تهران به خونمون سر بزنیم خانوادش باید اجازه بده و بگن حتی با چی بریم چون ما هر 2دانشجو تبریز هستیم و حتی به شوهرم گفتن اجازه نده بره شهرستان خانوادشو ببینه الان 3ماهه خانوادمو ندیدم و این منو خیلی اذیت میکنه من رو راهنمایی کنید چه رفتاری با خانواده همسرم باید داشته باشم


جواب :

اگر می تونید همراه شوهرتون به مشاور مراجعه کنید اگر تشخیص دادن اصلاح شدنی نیست برای زندگی تون تصمیم بگیرید

عکس مشاور
مشاور: مهدی یار علامی

email mahdiyar270@yahoo.com

کلید واژه ها:


#افسردگی_پریشان حواسی