همسر عالی اما با کار و درگیری های زیاد


سؤال :

با سلام و وقت بخیر دختری 28 ساله هستم که حدود 7 ماه است ازدواج به صورت سنتی کردم. شوهرم آدم فوق العاده ای هستش و واقعا از بسیاری جهات با من و اهداف و افکارم سازگاری داره و باید بگم خانواده شوهر فوق العاده ای دارم ( از خیلی جهات با ما تفاوت دارند با پذیرفتن این تفاوت ها، زندگی در کنار این ها برام واقعا شیرینه) اول بگم که مدت عقد ما به گفته شوهرم باید 5 سال و به گفته مادرم 3 تا 4 سال باید باشه، شوهرم برای اینکه شرایطی که می خواد و درست کنه که البته از نظر مالی و مخارج و خونه و ماشین در حال حاضر تامین هستش اما مادرم به دلیل شرایط مالی خودمون و تامین جهیزیه این زمان و تعیین کرده و کسی به نظر من که دوست داشتم یکسال باشه اعتنا نمی کنه! بگذریم شوهرم براساس یک سری شرایط فعلا نمی تونه سر کار اداریش بره و فقط دنبال بنگاه و ساخت و ساز ملک هستش! تو این مدت که عقد کردیم تا بنایی و ساخت و ساز یک خونه تموم میشه می ره سراغ خونه بعدی و بخاطر همین تقریبا وقتش خیلی پره ! در حدی که شبا خیلی دیر خونه میاد، از صبح که می ره و ظهر فقط اگه بیاد یه ناهار بخوره و بعدش می ره و تقریبا به طور میانگین ساعت 11 شب تازه میاد خونه ما! و من فقط می تونم شبا ببینمش و باهاش حرف بزنم اما بخاطر خستگی و درگیری کارش تقریبا هیچوقت این امکان برام نیست و به قول شما هیچ خلوتی با هم نداریم و به گفته شما اصلن اون خلوتی که می خوام و ندارم! البته من علاوه بر این که در دانشگاه به طور پاره وقت تدریس می کنم به طور تمام وقت کارمند اداره هم هستم و کل وقتم تقریبا پر هستش چون در کنار کار و درس و مطالعه کتابای درسی و غیردرسی، کلاس زبان می رم! از اینکه فرد پرجنب و جوشی هستش خیلی خوشحالم اما متاسفانه برای من وقتی نداره و شبا خیلی دیرمیاد و وقتی میگم چرا دیر میای یا واضح و صریح می گم ازت ناراحتم (مثلا قول داده ساعت 10 بیاد و ساعت 1 شب اومده) با این حرفش مواجه می شم که من خستم، سر به سر من نذار، بذار آروم باشم، من اعصاب ندارم، دوباره شروع نکن، هر شب یه برنامه داری واسم و از این حرفا!!! حتی اگه باهاش حرف نزنم و برم دورتر ازش بخوابم، خیلی راحت می گیره می خوابه و می گه من قهر خوشم نمیاد، هروقت که حالت خوب شد و دست از بچه بازیت برداشتی بیا پیشم و بعد خر خر خواب می کنه! چندتا کار که بنظرم اومد انجام دادم، مثلا صبوری، درک و اینکه وقتی خیلی اوضاع مناسب بود باهاش منطقی حرف زدم چون همیشه می گه حرف منطقی و فقط فقط قبول داره اما خیلی هم اینطور نیست، منطق شوهرم حرف خودشه فقط، هر حرفی بزنه اون منطقشه!!! اوایل که حتی معذرت می خوام هم نمی گفت اما خب الان می گه اما چون اون چیزی که من می خوام تا آروم بشم و انجام نمی ده یا نمی گه، من دلم راضی نمی شه برم سمتش! وقتی هم زیاد پافشاری کنم، بهم می گه لیاقت نداری، آدم نیستی و از این حرفا که واقعا توی ذهنم نمی گنجه! توی خونواده ای بزرگ شدم که احترام خیلی براشون مهم بوده و شوخی و آخرین فحشی که می دن بر فرض عوضی هستش اما خانواده شوهرم اینطور نیست و فحشای رکیک می گن و براشون عادیه کاملا! منم از ترسم که بیشتر حرمتمون شکسته نشه آروم آروم گریه می کنم تا حتی نفهمه که به جاهای باریک نرسه! شوهرم یه اخلاقای خاصی داره، فرزند ارشد هستش و یه برادر و یه خواهر داره و کلا خرج و مخارج خونشون و این میده، ینی اینطور بگم که کارت حقوقای پدرش دست شوهرمه و بهمین خاطر توی خونشون حرف حرف شوهر منه، و شوهرم اصلا نمی تونه اینو بفهمه که من با اونا فرق دارم و نظر باید بدم و خودمو دخیل کنم و بهش بارها گفتم که منم آدمم و دلم می خواد مثلا برای لباس خریدن تو نظر بدم! اما منو نمی بره و می گه مغازه رفیقام جای تو نیست! اما خودش برای من می ره و لباس می خره مثل کاری که برای بقیه خونوادش می کنه! اما من اینو دوست ندارم چون یه آدم فوق العاده مستقلی بودم و حس می کنم خیلی از وجود منو ازم گرفته! واقعیتش حس می کنم دارم افسرده می شم! چون قبل ازدواج دختر فوق العاده شیطون و پرشوری بودم اما الان ساکت یه جا می شینم چون حتی اجازه حرف زدن بهم نمی ده و میگه حرف دیگران و نزن، به من کاری نداشته باش و الی آخر اینم بگم و تمام، من یکی از صوت های شما رو از یه کانال تلگرامی دانلود کردم و گوش کردم، خیلی عاااااااالی بود، خیلی از حرفای من که باید به شوهرم می گفتم و نگفتم و یا گفتم و اعتنا نکرد توش بود که وقتی خودم بهش می گم، می گه اینا بچه بازیه ( مثلا اصلا قبول نداره که دوباره پریودی یه دوره خاصه و من واقعا نیاز به مدارا دارم، چون بیشتر اختلافاتمون و ناراحتی مون اون زمانه و تقریبا از یک هفته به شروعش من بهم می ریزم تا تموم بشه و اینو شوهرم اصلن قبول نداره) تصمیم گرفتم که بهش بگم ک اونم این صوت و گوش بده، توی اوضاع خیلی خوب و مناسب بهش گفتم که این فایل و گوش می کنی؟ سریع و صریح گفت نه، تو دیوونه ای که این چیزا رو گوش می کنی، من که مث تو نیستم!!! بهرحال اگه راه حلی جلوی پام بذارین ممنون می شم، واقعا درگیرم و زندگیم برام مهمه و دوستش دارم، باید اینم اضافه کنم که اینطور که من متوجه شدم و میبینم شوهرم خیلی دوستم داره و مهربونه فقط اینطوری، متفاوت با زندگی من تربیت شده و باید خیلی صبوری کنم، در کل آدم صبوری هستم اما واقعا نمی دونم رفتارم و چطور تغییر بدم تا همه چی هم سریعتر و هم قشنگ تر ادامه پیدا کنه و موضوع حل بشه. با تشکر از شما براتون آرزوی سلامت و سعادت از خداوند منان دارم


جواب :

بسم الله الرحمن الرحیم آنچه شما مشغول آن هستید با ارزش و جایگاه زندگی مشترک فاصله زیادی دارد اولا لازم است بدانید که قرار نیست امکانات زندگی مفصل و آماده شود تا شروعش کنیم! زندگی یک روال مدام و سیالی ست که لازم است برای تامین نیازهای آن سعی و تلاش کنیم و در مسیر انجامش ، به فراهم سازی امکاناتش هم همت داشته باشیم . بنابر این می توانید همین الان زندگی مستقل تان را با حداقل امکانات آغاز کنید و در مسیر انجام ، به توسعه تامین امکانات نیازهایتان بپردازید ثانیا بدست می آوریم که با بهره گیری از آنها زندگی کنیم ، نه اینکه زندگی را درگیر و متلاطم و دور و علیه هم پیش ببریم که می خواهیم امکانت بدست بیاوریم! امکانات می خواهد برای ما باشد نه ما اسیر و بنده آنها! برای هر دو شما لازم است نگرش و انتظارتان را از انجام زندگی مشترک اصلاح کنید

عکس مشاور
مشاور: حمید حبشی
کارشناس حوزه خانواده

email

کلید واژه ها:


#مراسم ازداوج