چه کنم


سؤال :

با سلام من احساسم ومشکلات رو در درقلبم انبار نکردم بلکه مطرح هم کردم تنها پاسخ یا رفتاری که دیدم این بود وگوش نمد دهد ی، منکر می شود یا می گوید شوخی کردن . باز هم ایراد از منه؟ من 25سال با همسرم زندگی میکنم ،با این شخص زندگی که نه ، فقط دارم می سازم . از هر روشی که فکرکنید (گفته گوی دوستانه ، نامه نوشتن ،مثال های عینی و واقعی از موفقیت یا عدم موفقیت زندگی اقوام خودم وخودش می زنم ولی هیچ تغییری مثبت در زندگی نمی خواهد ایجاد کند .تنها چیزی که براش مهم رضایت مندی خانواده واقوانش است . سال 92 با تحمیل تمام هزینه های حج تمتع به من به حج رفتیم . هنگام برگشت می خواست با داماد م دعوا کند چرا به عروسی برادرش نرفته . (خانواده اش بند وبار هستند ودر یکی از باغهای کرج عروسی مختلطی داشتند ودامادم و دخترم از این جور مراسم خوششان نمی یاد) اگر من مداخله نمی کردم این کار را می کرد به قدری از تهران رویش تاثیر گذاشته بودند ،به هیچی جز رضایت مندی اونا فکر نمی کرد . بازهم فکر می کنید میخواهد خوب مدیریت کند وجلوی اتفاقات بد را بگیرد یا باز هم من درست عمل نکردم . به قدری تو این زنگی خاطره تلخ گذاسته ومن مطرح کردم که هیچ جای سالمی توی قلبم ،ندارم. کفتید می خواهد از من دفاع کند .اگر واقعا این طوری بود هیچ وقت تکرار نمی شد خاطرات تلخ.کفتید حوصله داشته باشم .خب 25سال کافی نیست ؟ این هارا می نویسم شاید کمی از درد های قلب کاسته شود ازهمان ابتدا زندگی فهمیدم همسر م دوستم ندارد ،فقط به خاطره موقعیت اجتماعی (معلم )ومنبع درآمد وفکرهای اقتصادی وروزبه روز باعث پیشرفت اقتصادی اومی شوم قبولم دارد نه به عنوان شریک زندگی ..موقع ها ی که باید کنارم باشد هیچ وقت کنارم نیست اجاره می دهید هرکسی از خانوادهاش ،حال اگر نسبت نزدیک یا نسبت دور ،به من توهین حتی برخورد فیزیکی کنند یا مدام به گوش فرزندان بگویند مادرت با پدرت مشکل دارد وباهم نمی سازند . وقتی می گویم چرا اجازه می دهی این کارها با زن و بچه هایت بکنند پاسخ نمی دهد یا منکر کار آنان می شود وبا کمال خونسردی می گوید شوخی کردند . اوایل ازدواج مدام به من می کفت برو خانه مادرت و چند روز به مان ولی یک روز فهمیدم زمانهای که نیستم باخانواده اش به خانه خاله اش که زمانی قرار بود بادختر خاله اش ازدواج کند می رود ا. این هاراکفتم که بگویم الان حدود 2ماه است که اصلا وجودش را در خانه احساس نمی کنم اصلا کاری به کارش ندارم نه حرفی نه سروصدای نه نگاهی ..... . به طور کلی مثل خودش بی تفاوت وبی احساس نسبت به خودش شدم . الان خیلی بهتر دارم زندگی می کنم .بهتر برای خودم ودخترم ،پسرم ،نوه ام وداماد م وقت می گذارم وکلا احساس رضایت دارم .ای کاش زود تر به این نتیجه میرسیدم .نظرشما را درباره این تصمیم می خواهم به دانم.


جواب :

بسم الله الرحمن الرحیم این رفتارت ، یعنی مشغول شدن به خودت و اموراتت با اطرافیان و حذف مرد از معادلات زندگی ، کار بشدت غلطی ست و می بینی که در همین مدت هم ، بجای آنکه آرامت کند ، اینطور ملتهب و شاکی ات کرده است و این رفتارت مرد را هم به یک رویارویی و رفتاری تلافی جویانه وادار می کند احساس رضایتی هم که از آن حرف زده ای ، احساس رضایت واقعی نیست ، که آدم راضی ، راحت است و رنجش و شکایتی ندارد کار درست در دو چیز است : 1 - اینکه اینقدر از حرفهای اطرافیان شوهر تاثیرنپذیری و دنبال حالی کردن به آنها و یا تخریب آنها در گفتگوی با شوهر نباشی 2 - در مورد رنجهایی که می بری ، بدون قضاوت و نسبت دادن ، و بدون مجادله و بحث ، شرح متین و آرامی همراه با عاطفه و محبت ، به مردت بدهی

عکس مشاور
مشاور: حمید حبشی
کارشناس حوزه خانواده

email

کلید واژه ها:


#ابراز احساس