راه حل یک ارتباط با شرایط خاص


سؤال :

با عرض سلام خدمت آقای دکتر حبشی ابتدا چند جمله ای در مورد شخصیت خودم برایتان می نویسم و بعد به شرح ماجرا می پردازم. بنده دانشجوی ترم سوم کارشناسی ارشد در رشته مهندسی عمران هستم. در مجموع انسانی مذهبی هستم. هم اهل نمازم، هم اهل نماز شب، هم اهل نماز امام زمان (عج) و هم دعا خواندن و هم عزاداری و .... مدتی است که وارد ارتباط جدیدی با یکی از دخترهای فامیل شده ام. نزدیک به 6ماه است. البته ارتباطمان خیلی هم جدید نبوده و از آنجایی که بنده دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف هستم، طبیعی است که همواره به افراد کوچکتر از خودم (منظورم افراد فامیل است) مشاوره (نحوه درس خواندن) می دهم. در گذشته هم این کار را خیلی انجام داده ام، اما هیچکدام به این شکل نبود. در ابتدا همانند تمامی مشاوره های قبلی پیش می رفت. تا نزدیک به 3ماه و پشت تلفن بنده به ایشان مشاوره می دادم و بعضا در مورد مسائل دیگر هم با هم حرف می زدیم (مثل اتفاق هایی که در گروه تلگرامی که هر دو عضو بودیم، می افتاد.) و ایشان از من خواستند تا راهی برای جبران محبت هایم (همان مشاوره ها) بیان کنم، بنده هم عرض کردم که هر وقت فرصت شد، می آییم خانه تان و شما شخصا برایم ماکارانی درست کنید. همه اعضای خانواده هایمان هم در جریان این موضوع (ارتباط تلفنی بنده با ایشان) بودند. در ماه رمضان گذشته هم یک افطاری خانه ایشان دعوت بودیم و در واقع این موضوع تبدیل به همان فرصت شد و ایشان با اینکه روزه بودند و شرایط آب و هوایی گرم و مرطوبی هم که وجود داشت و ... ، با حضور مادر عزیزشان و زن عمویشان، ماکارانی را درست کردند و خیلی هم مورد تمسخر که نه ولی خنده ی مادر و زن عمویشان واقع شدند. (بخاطر اینکه خیلی تجربه نداشتند و همین باعث شد تا اندکی بسوزند) و بنده و خانواده هم برای افطار به خانه ایشان رفتیم. از آنجایی که بنده عادت دارم که نمازم را قبل از افطار بخوانم، از خواهر بزرگتر ایشان تقاضای مُهر کردم، اما ایشان پیش قدم شدند و بنده را به اتاقی راهنمایی کردند و سجاده مخصوص خودشان را به بنده دادند و بنده نمازم را خواندم و افطار را خوردیم و به خانه برگشتیم. بعد از این ماجرا بنده از سجاده ایشان تعریف کردم و ایشان هم گفتند که : «قابل تو رو نداره، اگه دوسش داری، می دمش به تو» و همین موضوع باعث شد تا بنده و ایشان سجاده هایمان را با هم عوض کردیم (خانواده هایمان در جریان این موضوع هم بودند). در یکی از سحرهای ماه رمضان و قبل از نماز صبح، بنده مادرجانم را به گوشه ای فراخواندنم و به ایشان عرض کردم که : «مامان جون، نظرت راجع به ایشون چیه؟» مادرجان در ابتدا فکر کردند که منظور بنده به ازدواج برادر کوچکترم با ایشان است و فرمودند: « برای برادر کوچکترت؟» بنده گفتم: «نه، برای خودم می گویم» و ایشان فرمودند: «هنوز بچه است» و دوباره در زمانی دیگر بنده از ایشان پرسیدم که: «از نظر شما تلفن زدن بنده به ایشان یا ایشان یه بنده، مشکلی دارد؟» که مادرجان فرمودند: «نه، عیبی ندارد». در یکی از شب های ماه مبارک رمضان هم بنده و خانواده، به همراه ایشان و خانواده شان به بیرون روفتیم و شروع به قدم زدن کردیم. بیشتر طول مسیر بنده و ایشان با هم قدم می زدیم و پدرها با هم و مادرها با هم و بقیه بچه ها هم با هم. (منظورم این است که خانواده هایمان در جریان ماجرا بودند) بعد از مدتی (پایان ماه مبارک رمضان) ایشان شروع به آمده شدن برای کنکور کردند و همین موضوع باعث شد تا بنده چند جلسه به صورت حضوری به خانه ایشان بروم و در تمام طول این دوران خانواده هایمان در جریان بودند. و با توجه به کنکوری بودن ایشان و برادر کوچکتر بنده، هر دو عزیز هر دو هفته در میان، یک آزمون داشتند. بعد از هر آزمون بنده برای برادر کوچکترم، برنامه ریزی می کردم تا روال کلی برنامه ریزی را متوجه شوند و همین کار را برای ایشان هم انجام دادم. یعنی دو بار (بازه یک ماه) به خانه ایشان رفتم برای برنامه ریزی. بعد از این ماجرا یکی دو بار خواهر بزرگترشان و یک بار هم برادر بزرگترشان برایم زنگ زدند یا پیام دادند که اگر زحمتی نیست، بیا و برای ایشان برنامه ریزی کن و بنده هم ماجرا را با خانواده در میان می گذاشتم و بعد از آن به خانه ایشان می رفتم و با هم برنامه ریزی انجام می دادیم و برمی گشتم. لازم به ذکر است که در طول این مدت پیام هایی (بعضا پیام های مربوط به کنکور، بعضا شعرهای عاشقانه، بعضا اتفاق هایی که بین خانواده هایمان می افتاد (چون خانواده هایمان در مجموع خیلی بهم پیوند دارند و کارهای مشترک زیادی انجام می دهند.) هم بین بنده و ایشان رد و بدل می شد و بیشتر این پیام ها در آخر شب که زمان مطالعه کردن ایشان خاتمه می یافت، صورت می گرفت و حتی بعضا تا حدود ساعت 1شب هم ادامه می یافت. و همین مسئله باعث شد که بنده چندین بار به ایشان عرض کنم که اگر احساس می کنند که در حال وابسته شدن به بنده هستند، بهتر است که این ماجرا را تمامش کنیم، چرا که برای بنده که پسرم، فراموش کردن این موضوع راحت است ولی برای ایشان خیلی سخت خواهد شد، ولی هر بار ایشان می گفتند که نه، چنین چیزی نیست و من اگر بخواهم، به راحتی تو را فراموش می کنم. حتی بعد از حرفی که مادرجان به بنده زدند، بنده به صورت غیرمستقیم به ایشان عرض کردم که: «اگر یک روزی من با یه نفری ازدواج کنم، تو از این حرفایی که می زنیم، براش تعریف می کنی؟» هم خود سوال برایم مهم بود و هم اینکه به ایشان بفهمانم که بنده در حال حاضر، قصد ازدواج با ایشان را ندارم. ایشان در جواب گفتند: «نه، چرا باید بگم. یه چیزیه بین من و داداشم.» (یک چیزی که یادم رفت، طی این مدت اینقدر صمیمی شده بودیم که ایشان به بنده، داداش می گفتند و بنده هم ایشان را خواهرجون خطاب می کردم. حقیقت امر هم به این شکل بود که با توجه به رابطه بسیار نزدیکی که پدرجان و پدر ایشان در گذشته با هم داشتند (یک چیزی بیشتر از پسردایی و پسرعمه برای یکدیگر بودند و خاطرات مشترک بسیار زیادی دارند و هروقت که در کنار هم می نشینند، اصلا به فکر وقت و زمان نیستند و بعضا اگر شب ها به خانه همدیگر برویم تا ساعت حدود 1شب هم می نشینیم و ما بچه ها باهم و پدرها با هم و مادرها با هم صحبت می کنند و حتی چندین سفر مشترک هم با هم رفته ایم. از مشهد گرفته تا گلستان و ... و همه سیزده به در های سال های مختلف هم با هم به بیرون می رویم.) ایشان در پایان تابستان هم به عنوان تشکر، دوکتاب برای بنده خریدند. الان هم این ماجرا به جایی کشیده که هر دو طرف به یکدیگر می گوییم که عاشق هم هستیم و یکدیگر را دوست داریم و ... (البته نمی دانم منظور ایشان چیست، عشق خواهر برادری است یا چیز دیگری. بنده با توجه به مسائلی که عرض کردم، حداقل در حال حاضر به چشم همان خواهر به ایشان نگاه می کنم.) و خیلی از حال همدیگر خبر داریم، یعنی به جرات می توانم بگویم که روزی نیست که برای هم پیام ندهیم یا با هم صحبت نکنیم و حتی بیشتر از خانواده هایمان از حال هم خبر داریم. نکته دیگر اینکه بنده و داداش های عزیزم به همراه ایشان و خواهر بزرگترشان و برادر بزرگترشان، چندین بار به بیرون رفتیم. برای عوض شدن حال و هوای کنکوری هایمان و با هم بستنی و پیتزا و ... می خوردیم و صحبت می کردیم و ... در یکی از همین بیرون رفتن هایمان، بنده سرما داشتم و ایشان هم خیلی به بنده نزدیک می شد (منظورم این است که بنده و ایشان بیشتر طول مسیری که قدم می زدیم را با هم بودیم و بقیه هم با هم صحبت می کردند.) و همین موضوع سبب شد که سرماخوردگی بنده به ایشان سرایت کند و با توجه به سابقه سینوزیت ایشان، سرماخوردگیشان به مراتب بدتر از بنده شد و همین موضوع سبب شد که بنده خودم را مقصر بدانم و در دیدار بعدیمان (چیزی نزدیک به دو هفته بعد) دیدم که هنوز ایشان خوب نشده اند و همین موضوع باعث شد که عذاب وجدانم بیشتر شود و به همین خاطر خودم را در معرض هوای سرد قرار دادم تا سرما بخورم. (البته وقتی ایشان ماجرا را فهمید، به بنده گفتند، مگر آدم عاقل همچین کاری می کند؟ و خیلی هم از این بابت ناراحت شدند.) و به همین خاطر خیلی نگران شدند و با بنده تماس گرفتند و در آن تماس چیزی در حدود 45دقیقه با هم حرف زدیم که در تمام طول تماس، خواهر بزرگتر ایشان تشریف داشتند و در جریان موضوع بودند و احساس می کنم که مادرشان هم در جریان بودند، چراکه یکبار از پشت تلفن صدای ایشان را شنیدم و پرسیدم که زن دایی جان چه می گویند؟ که ایشان گفتند که دارند با خواهر بزرگترم صحبت می کنند. همین موضوع (تماس تلفنی 45 دقیقه ای) سبب شد تا بنده احساس کنم که دیگر خیلی خیلی خیلی به هم وابسته شده ایم و خواستم که از طریق مشاوره ی کنکوری وارد شوم و به نوعی این ارتباط را کمتر کنم. بنابراین به ایشان گفتم که دفترچه ای بگیرند و هر چیزی که سبب پرت شدن حواسشان در زمان درس خواندن می شود را یادداشت نمایند و بعد از سه روز به ایشان گفتم که حالا سوالی دارم: « آیا فکر کردن به بنده را هم در آن دفترچه نوشته ای؟» ایشان گفتند: «نه، من اصلا موقع درس خوندن نه به تو فکر می کنم و نه هیچ کس دیگه ای. چراکه خواهرجونم بهم یاد داده که هیچ کس مهمتر از درس نیست.» و بنده به ایشان گفتم که اگر احساس می کنند که کوچکترین حواس پرتی بخاطر فکر کردن به من یا به حرف هایمان دارند، بهتر است که در حال حاضر ادامه ندهیم، ولی ایشان گفتند که نه، اینطور نیست و همچنان این رابطه ادامه دارد. حال سوالم از شما این است که، آیا ادامه دادن این ارتباط صحیح است؟ قطع کردنش با توجه به کنکوری بودن ایشان چطور؟ در حالت کلی راه حل این داستان چیست؟


جواب :

سلام روابط شما کلا غلط اشتباه است سریعا به این ارتباط خاتمه دهید اقای محترمی که وارداین فضامیشی خواهر برادر صدارکردن معنا نداره حس غریزی وجنسی هیچ چیز نمشناسد یوسف پیامبر دیدی که بخداتوکل کردوفرا ر کرد خودمون گل نزنیم هرسطحی به عمق میکشد کسی درسطح شما که اهل نماز عبادت بعید روح وعواطف کسی رو درگیر کنه فکر زندگیت بکن ازدواج کن

عکس مشاور
مشاور: حسین جواوی
مدیر طرح

email edu.javadi@yahoo.com

کلید واژه ها:


#ارتباط دختر و پسر
#فامیل بودن
#کنکوری بودن