homeصفحه اصلی starشرکت در مسابقه contactsمشاوره ها descriptionمقالات video_libraryدوره های آموزشی descriptionاخبار و تصاویر ازدواج دانشجویی۱۱۴
chatارسال بازخورد یا ایده navigationقوانین و شرایط contact_phoneتماس با ما person_pinدرباره ما phonelink_setupدریافت اپلیکیشن
پوچی


سؤال :

سلام آقای دکتر خسته نباشید اگه میشه کمکم کنید. من ترم اخر دانشگاهم با اینکه یک جوان سالم هستم ولی به هیچ عنوان از زندگیم لذت نمیبرم. اگه بخوام از خودم بگم، در سنین نوجوانی یک فرد خیلی پرانرژی بودم با اینکه وضعیت مالی خوبی نداشتیم ومشکلات خانوادگی هم داشتیم بخاطر این مسائل غصه میخوردم ولی قلبا زندگی رو دوست داشتم و راضی بودم ولی الان بااینکه خیلی از اون مسائل حل شده ،احساس ارامش نمیکنم. تقریبا میشه گفت چیزی نیست که خوشحالم کنه. من شخصی بودم با کلی آرزوهای بزرگ و کلی توانایی های خاص. فکر میکردم هرکاری رو که واقعا به اون ایمان داشته باشم و بخام انجامش بدمو میتونم که انجام بدم. میخاستم تا مقاطع بالا ادامه تحصیل بدم، شاید بگین این ویژگی خیلی از نوجوون هاست ولی من واقعا بعضی جاها با بقیه خیلی فرق داشتم. عاشق رشته م بودم. همیشه جزء شاگردهای زرنگ بودم. ولی الان نه رشتمودوست دارم نه اینکه دلم میخاد که دیگه درس بخونم. اصلا دیگه اون توانایی که در یادگیری مسائل داشتمو ندارم. خیلی یادگیری و پس دادن اموخته ها برام سخت شده. ادم اجتماعی بودم رابطم با دوستام خیلی خوب بود ولی الان دوست ندارم باکسی ارتباط داشته باشم. اگرهم با کسی مشغول صحبت باشم بیشتر تظاهر میکنم که خوشحالمو حالم خوبه. یهو دیدم کم کم استعدادها وتوانایی هام دارن از بین میرن، همش دارم از خودم دور میشم، کم کم انقدر با خودم و شخصیت واقعیم فاصله گرفتم که اصلا چیزی که هستمو قبول ندارم.همش حسرت چیزی که بودمو میخوردم. انگار یجوری با خودم سر لج افتادم برای همین خیلی از کارهایی رو که باید راجب من اتفاق میفتاد، چون بیشتر از شان خودم میدیدم نمی پذیرفتم. یا وقتی کسی از من تعریف میکرد اصلا قبول نداشتم و میگفتم دروغ میگه. یا اصلا سعی نمیکردم خودمو نشون بدم میگفتم\" من خیلی ادم بیخودی شدم لایق توجه دیگران نیستم\". کم کم از خودم بدم اومد. خیلی تلاش میکردم ولی نمیتونستم جلوی پسرفتمو بگیرم. همش فکر میکردم یک روز همه چیز درست میشه منم میشم همون ادم قبلی. برای همین همه لذت هامو همه تغییرات خوبمو و حتی همه چیزایی رو که میتونستم از محیط اطرافم یاد بگیرمو گذاشتم برای وفتی که بشم همون دختر قبلی. حالا ازدواجو دیگه نگین اصلا اعتماد به نفسشو نداشتم واقعا هم باروحیه ای که داشتم مناسب ازدواج هم نبودم، چون خیلی کمتر از سنم راجب خودم و ادم های دیگه مخصوصا مردها (که اصلا هم ازشون خوشم نمیومد) میدونستم.( جسارت منو ببخشید) حالا من موندمو هفت سال عمر از دست رفته. والان میدونم نه میتونم به چیزی که بودم برگردم ، نه چیزی که باید بعد از گذشت این چند سال بهش میرسیدم، برسم. که شاید هیچ وقت هم نتونم جبرانش کنم. الان اگه بخوام چیزی رو که بودم بیان کنم، حتی درست یادم نیست ولی میدونم انقدر با ارزش بود که اگه میشد تا آخر عمرم بخاطرش غصه میخوردمو اشک میریختم. بنظر شما چیکار باید بکنم؟


جواب :

بسم الله الرحمن الرحیم بر خلاف آنچه تو از خودت تصور کرده ای ، این حالتی که داری امتیاز است اشکال آنجا بود که آدمی با چند نمره و رتبه و کمی وسایل دور و برش احساس پری می کرد و خیلی هم آرام و راحت می شد . وقتی کسی مدعی ست که آنچه بوده و هست ، راضی اش نمی کند ، معنی اش این است که آرمان بلندتری دارد و فهم اش از خواستن و راضی شدن ، بزرگتر از چند سرگرمی و امتیاز است منتهی اشکالی که تو در برابر این هویت خواهی مبارک داری ، این است که بجای آنکه ببینی پس چه باید کرد ، دچار کناره گیری از خودت شده ای و بقول نه چندان درست خودت ، احساس پوچی کرده ای وقتی کودکی با اسباب بازی اش سرگرم نمی شود و مدعی ست که این چیزها آرامم نمی کند ، باید فهمید که بزرگ شده است و دنیایش رشد کرده است و دریافتش از خودش و راهی که باید برود و چیزی که باید بشود رشد کرده اند اما همین کودک اگر بجای شناخت و معرفت به آنچه باید دنبالش برود ، بنشیند و عزا بگیرد و ناله کند ، به جایی نمی رسد و بتدریج همانی می شود که تو داری می شوی : خمودی و افسردگی یاد بگیر آنچه تو به آن دست پیدا کرده ای یک مقدمه بزرگ است . مقدمه ای که راه بلند و قله رفیع پیش روی تو را نشان میدهد ، مقدمه ای که یادت میدهد ما برای چیزهای بیشتر و بزرگتری در عالم بسر می بریم توصیه ات می کنم آثار مرحوم آیت الله صفایی حائری ( عین صاد ) را ببینی . به سایت لیله القدر برو و کتاب صراط را تهیه کن و بخوان

عکس مشاور
مشاور: حمید حبشی
کارشناس حوزه خانواده

email

کلید واژه ها:


#رشد فردی