حساسیت خانواده ام درباره اخلاق شوهرم


سؤال :

سلام خسته نباشید من دختری هستم ساده وبااعتمادبنفس پایین.وهمیشه ترس از اینکه حرفی بزنم مورد ماخذه بشم نتوانم ازپس خودم بربیام یاضایع بشم تو جمع خیلی کم حرف میزدم هیچ وقت ازخودم دفاع نمیکردم واین باعث شد که الان خیلی خلا تو خودم ببینم.هیچ وقت تلاشی انجام نمیداذم به جای تلاش صورت مسائله پاک میکردم،مثلا درس خوندم رو تا دیپلم ادامه دادم ،یا رفتم گواهینامه رانندگی بگیرم بعداز چندمرحله که رفتم نتوانستم بگیرم ولش کردم.الانم که به مدت یک سال نامزد کردم اتفاقاتی افتاد برام که خیلی باعث اذیتم میشه،وقتی این مدت به مسائل فکر میکنم میبینم خودم مقصرم .من باشوهرم نسبت فامیلی داریم پسرخاله ودخترخاله هستیم وبا اختلاف سنی 5سال که من بزرگتر هستم .ازاتفاقاتی که برام افتاد تو این دوره این بود که شوهرم بعدازعقد ازشهرستان اومد تهران برا پیدا کردن کاربه مدت 4ماه خونه مابود تا کارپیدا بشه که نشد تو این مدت چون کاملا توخونه مابود وباخصوصیات اخلاقی خودش که همیشه میگه برا من فقط اخلاق مهمه وانسانیت وکاردرست ومنطقی نمتوانست با اخلاق خانواده من که لج باز،کینه ای،مغرور بسازه که این باعث شد وقتی من به مدت دوروز با فامیل شوهرم(مادرشوهرم وپدرشوهرم) رفتیم خونه دایی وخاله ام وقتی روز سوم اومدم پدرم گفت تو کجا بودی مگه خونه زندگی نداری،من چون میدونستم الان شوهرم عصبانی میشه حرف بابام زدم به حساب نشنیدن وسکوت کردم ولی چون به شوهرم برخورد با،بابام درگیر شد .بابام تو عصبانیت گفت برو از خونه بیرون شوهرم رفت بعدیه مدتی با اصرارزیاد من اومداشتی کرد با اونیکه اصلا دوست نداشت وبه من میگفت الان اشتی کردن ما درست نیست ولی بازم به خاطر من اومدودوباره خونه ما زندگی میکرد.چون بعد دعوا کارم سخت تر شد ولی متاسفانه نتوانستم بازم کاردرست کنم هم خانواذه من رو اخلاق شوهرم حساس ترشده بودن هم شوهرم رو اخلاق خانواده ام منم نمیدونستم چیکارکنم که متقایدشون کنم.تا اینکه بازتو این مدت دوره نامزدی من وشوهرم سرخونه رفتن یکی از دایی بحث داشتیم من میگفتم نباید بریم دلیل نرفتن من سر این بود جواب تلفن مامان منو نداد وطبق رسم ورسوم ما رو دعوت نکردولی شوهرم میگفت باید بریم با این چیزا خودت کوچک نکن اولا بیا با اومدنت به اونا بگو ازاین چیزا ناراحتی اگرم فکر میکنی با اومدنت به شخصیتت برمیخوره ودلیل داری تو نیاولی من باید برم چون دلیل ندارم برا نرفتن خونش بعدا بگن چرا نیامدی چی جواب بدم وچون خانواده من هم نمیرن خونه این دایی وچندبار پیش اومد که خواهرم گفت شما هم نباید برید براشوهرم سوتفاهم پیش اومد فکرکرد خواهرم همیشه به من یاد میده که این باعث شدیک باردیگه1 برارفتن خونه دایی من گیر بدم شوهرم باز با خانواده من درگیر بشه ودعوا کنه درصورتی که بعداز دعوای اول دیگه خواهرم با من حرفی نمیزد مگرخودم باهاش حرف میزدم.الان میانه شوهرم با خانواده من خیلی بد هست وبرعکس ..ومنم الان دچارعذاب وجدان هستم که چرا توانای نداشتم بین اینا تعادل برقرارکنم.والان چرا اینجوری شدوهمش حسرت اینو میخورم که چرا انقدر بی توجه وبی دقت هستم .چرا شوهرم از خانواده خودش دفاع میکنه ولی من نکردم.بعدشوهرم اولا به حرفم توجه میکرد ولی الان نه .یا عذاب وجدان اینکه چرا شوهرم انقدر برا من وزندگیم تلاش میکنه من نمتونم پشتش باشم .یا چرا مثل بقیه ادمانیستم ازخودم وزندگیم تلاش کنم.اصلا خودمو دوست ندارم ،ازخودم بدم میاد انقدرکه دیگه انگیزه برا زندگی کردن ندارم به قدری که داشتم فقط به مرگ وخودکشی فکر میکردم که الان با خوردن قرص ارام بخش الان یه کم بهترم..توروخدا کمکم کنید دیگه کم اوردم . ببخشید وقتتون گرفتم ،سپاس از راهنمایتون


جواب :

بسم الله الرحمن الرحیم همه حرفها و موضع گیری های همسرت درست و معقول است و آنچه خیلی خیلی غلط است ، انتظار و موضع خانواده ات است ، که حتی در حد توهین کردن به همسرت بوده است عمیقا از موضع همسرت دفاع و همراهی داشته باشد . خانواده ات هم باید به اشتباه بزرگ و وحشتناکشان آشنا بشوند

عکس مشاور
مشاور: حمید حبشی
کارشناس حوزه خانواده

email

کلید واژه ها:


#قهر خانواده