اختلاف بین زن و شور با ورود خانواده ها


سؤال :

به نام خدا سلام خداقوت باید بگم بنده 26 سالمه و خانومم 25 ساله هستن. ما توی دانشگاه دوره کارشناسی باهم همکلاسی بودیم که سال 92 فارغ التحصیل شدیم و الان ایشون دانشجوی ارشد هستن. در دوران دانشجویی هیچ ارتباطی دوستی یا عاطفی بین ما نبود و الان 7 ماهه عقد کردیم یعنی بیشتر از یکسال بعد از دانشگاه باهم آشنایی بیشتری پیدا کردیم. وضع مالی هر دومون متوسطه و پدرامون بازنشسته هستن.قبل از عقد با نظر خانواده ها چند وقتی رو با هم حرف زدیم و هر چیزی رو که فکر میکردیم مهمه بازگو کردیم و باهم به توافق رسیدیم اما اتفاقاتی افتاد که ما اصلا فکرشم نمیکردیم و راجع بهشون هیچوقت حرف نزده بودیم. تیرماه امسال بود که توی ماه رمضون عقد کردیم.خیلی طول نکشید که متوجه تفاوت های زیادی در عرف و رسم و منش خودمون و خانواده هامون شدیم البته قبل از عقد راجع به خیلی مسائل حرف زده بودیم و در مورد خیلی چیزها به تفاهم رسیدیم حتی چند جلسه هم مشاوره رفتیم اما از اونجایی که حرف زدن با عمل کردن فاصله زیادی داره به مشکل خوردیم و این مشکلات هر روز بیشتر شد. هر دوی ما شهرستانی هستیم (ملایر) و تلفیقی از عرف و رسم های سنتی و جدید در هردو خانواده هست. من برای بیشتر آشنا کردن خانواده و همسرم باهم، بارها و بارها با هر دوطرف حرف زدم و سعی میکردم که طرف مقابل رو بیشتر با خواسته ها و انتظارات طرف دیگه آشنا کنم اما اصلا نتیجه نمیگرفتم و هرروز بدتر میشد البته در ظاهر همه چی خوب بود اما در باطن نه. خانواده من (پسر) نسبت به خانواده همسرم مذهبی تر و اجتماعی تر هستن و مسائل اعتقادی و احترام به بزرگتر و فرهنگ سنتی ، درجه اهمیت بیشتر و متفاوت تری نسبت به خانواده دختر براشون داره مثلا برای مهمونی رفتن یکساعت قبل از نهار یا شام توی خونه میزبان حضور پیدا میکنیم اما خانواده همسرم دقیقا سر سفره حاضر میشن . یکی دیگه اینکه خانوم های فامیل مثل مادرخودم برای کمک به میزبان یکی دوساعت زودتر میرن که هم دورهم باشن و هم به میزبان کمک کرده باشن اما همسرمن و خانواده ش نظرشون اینه که زودتر رفتنه مهمون باعث مزاحمت میشه و دست و پای میزبان رو میبنده بنابراین به هیچ وجه برای کمک، زودتر نمیرن. مورد دیگه اینکه در دوران مجردی من به بزرگترای فامیلم چه از سمت پدری و چه از سمت مادری هرچند وقت یکبار سرمیزدم و جویای حالشون میشدم و کمکی میکردم اما همسرم اینکارو نمیکرد و الانم وقتی ازش میخوام که سربزنیم گاهی با اکراه منو همراهی میکنه و به فامیل خودشم کم سر میزنه حتی گاهی به منم میگه لزومی نداره که بریم سر بزنیم وقتی دعوتمون نکردن. اینا نمونه هایی از اختلافات این شکلی هست که برای من و خانوادم مهمه. بعد از مدتی متوجه شدم که همسرم حساسیت خیلی بالایی داره و از کوچکترین حرف یا برخورد خاص ناراحت میشه و بعدا با ناراحتی و عصبانیت مطرحش میکنه گاهی حرفهای دیگران رو بخودش میگیره ، کینه به دل میگیره ، لجبازی و مقاومت میکنه ، گاهی مسایل رو تلافی میکنه و خیلی جاها در مورد مسائل مختلف منو تهدید میکنه که کاری نکن فلان کارو بکنم مثلا نیام خونتون یا جواب فلانی رو بدم و ... ، زبونش یکم تیزه و خیلی وقتها با گوشه وکنایه بامن حرف میزنه و اینکار منو خیلی خیلی ناراحت میکنه ، خیلی به مادرش وابسته ست و تقریبا 80 درصد مسائلمون رو برای مادرش تعریف میکنه ، خودش به برادرش و خانواده ش خیلی اهمیت میده و هواشونو داره اما این حق رو گاهی به من نمیده و حتی مستقیم یا غیرمستقیم از محبت من نسبت به خانوادم یا هرکاری دراین رابطه ناراحت میشه و جلوگیری میکنه مثلا وقتی برای گشت زدن یا خریدکردن یا مسافرت میریم سعی میکنه برا مادر خودش حتما یه چیزی تهیه کنه اما اگر من بخوام برا خانوادم چیزی بخرم میگه : به چه مناسبت باید چیزی بگیری؟؟ موضوع دیگه خانواده من هستن که 90% دلشون میخواد منو خانومم به روش و قاعده اونها عمل کنیم یعنی طبق رسم و عرف گذشته مثلا شبهای چله ، شب عیدنوروز ، سیزده به در، عیدقربان و ... عروس بیاد طرف خانواده شوهر(مثل قدیم) یا عروس هرروز بهشون سر یا زنگ بزنه این انتظار به صورت مدرن تر از طرف خانواده خانومم هم هست و اونها هم میگن این رسم ها مال قدیم بوده و الان نیازی نیست اینطور عمل بشه حتی بهتره پسر بیشتر بیاد اینطرف البته خوده دختر بیشتر اینو میگه و کمتر بهشون عمل میکنه. خانواده من میگن پسر در دوران نامزدی خونه دختر نخوابه اما خانواده همسرم در مورد موندن و خوابیدن من اصرار میکنن حتی. مادر و زن داداش بنده و البته اکثر خانوم های فامیل من چادری هستن اما همسر من چادری نیست و یکمم از موهاش بیرونه یا مثلا توی خونه با شلوار و پیراهن بلند میگرده حتی استین هاشم مقداری بالاست که از این مورد خودم بیشتر از همه ناراحت هستم اما حرف زدن من با ایشون بی فایده ست و در مورد حجاب کاملتر حرفمو قبول نمیکنه. متاسفانه مستقیم یا غیر مستقیم منو خانومم با برادر بزرگترم و خانومش مقایسه میشیم و مدام راجع به اخلاق و رفتار و حجاب و رفتار اجتماعی در فشار قرار میگیریم.من نسبت به برادرم انسان آروم تر و صبورتری هستم این باعث شده که دیگران فکر کنن من نمیتونم از پس زندگیم و مشکلاتش بربیام و خواسته و ناخواسته برام تصمیم میگیرن. خلاصه اینکه خانواده من هم انتظارات خاصی دارن هم یجورایی منو ضعیف میبینن هم نسبت به رفتار همسرم بدبین هستن تاجاییکه میگن ایشون منفی بافم هست و ممکنه راجع به بعضی حرفا فکر بد بکنه که البته همونطور که گفتم گاهی هم همینطوره یا خدای نکرده با این رفتارایی که به ما نمیخوره در نهایت باعث دوری من از خانوادم بشه. طرف دیگه همه این ماجراها خانواده دختر هستن که نسبت به خانواده ما رفتارای خیلی خاص تری دارن که بعضی هاش بسیار من و خانوادمو ناراحت میکنه. خانواده دختر هم غیر مستقیم روی رفتارها و تصمیمات ما تاثیر میذارن و گاهی خیلی سرد با من برخورد میکنن مثلا مادر خانومم خیلی اوقات غیر مستقیم مارو چک میکنه و با فشار اوردن به دخترش باعث میشه که منم کاری رو انجام بدم که باب میلم نیست (فقط بخاطر دل همسرم). برادر خانوم بنده که حدود 8 سال از من کوچکتره واقعا رفتار مناسبی با من نداره و کسی هم راهنماییش نمیکنه که درست و غلط چیه؟! مادر خانومم با اینکه راجع به زندگی زناشویی با خانومم حرف میزنه (البته به گفته خودش) اما انگار نمیتونه راه درست رو نشون بده و با کشیدن حق به سمت دخترش یا راهنمایی کردن طبق نظر و عرف خودشون کار رو بدتر میکنه. هر دوتا خانواده کاملا در زندگی و تصمیمات ما تاثیر گذار هستن البته هیچکس نمیتونه منکر بشه اما گاهی این انتظارات و خواسته ها کار ما دوتا جوون رو خراب میکنه و ماهم فقط به حساب احترام چیزی نمیگیم که بعدا میشه دعوا بین خودمون و دق خوردن. خانواده زن برادرم خیلی اجتماعی تر و با محبت تر هستن و هرچند وقت یکبار یا به ما سر میزنن یا تماس میگیرن و حال میپرسن یا حتی بابت هر کمک یا هدیه ای بارها تماس میگیرن و تشکر میکنن اما هم خانوم و هم خانواده خانومم اینطور نیستن و با اینکه من بارها راجع به اینموضوع با خانومم حرف زدم اما نتیجه ای نگرفتم. همسر بنده راجع به کارهای روزمره و خوشحالیهامون با خانوادش حرفی نمیزنه اما تا کدورتی بینمون پیش میاد همه متوجه ناراحتیش میشن و نسبت به منو رفتارم و خانوادم بدبین میشن ... آآآه. من بارها حرفهامو چه با خانومم چه با خانوادم با محبت، خنده ، شوخی، جدی، ناراحتی و حتی غیر مستقیم گفتم اما متاسفانه نتیجه ای نداشته . هم با همسرم راجع به خانوادم و رسم و رسوماتمون حرف زدم هم با خانوادم راجع به همسرم و خانوادشو رسمشون اما نتیجه هیچ هیچ هیچ. برای همسرم گل خریدم مسافرت بردمش بهش محبت کردم به حرفاش گوش کردم اما بازم نشد. هر روز رابطه همسرم با خانوادم و برعکس بدتر ، سست تر و کدر تر شد . ظاهر خوب بود اما از درون پوسید تا اتفاقات خیلی بدی افتاد انقدر بد که خانواده ها بجون هم افتادن و حالا خانوم بنده مهریه و نفقه شو به اجرا گذاشته متاسفانه. از خودم بگم یکم . منم مقصرم و میخوام شجاعانه به اشتباهاتم اعتراف کنم . درتمام این 8 ماه سعی کردم تعادل رو بین خانواده و همسرم برقرار کنم اما نشد و نتونستم . وقتی درمورد موضوعی به مشکل برمیخوردیم من بارها و بارها با همسرم به شکل های مختلف حرف میزدم اما ایشون حرف منو قبول نمیکرد و من مجبور بودم از کمک یک بزرگتر استفاده کنم اما برای اینکه همسرم پیش خانوادم خراب نشه و بهش بدبین نشن به اجبار دست به دامن مادرخودش میشدم که همیشه میگفتن باهم خیلی خیلی رفیقن اما همیشه نتیجه عکس داد و این اشتباه من بود که الان میفهمم اشتباه بوده نه اونموقع . مورد دیگه اینکه وقتی همسرم از رفتار یا حرفی از طرف خانواده من ناراحت میشد من میرفتم و با ملایمت و آرامش موضوع رو برای خانوادم توضیح میدادم که دیگه اون حرف زده نشه یا اونکار اتفاق نیفته و برعکس حرفها و خواسته های خانوادمو به همسرم منتقل میکردم اما نه مستقیم بلکه بصورت کاملا محتاطانه و با آرامش و غیر مستقیم اما اما اما اینم اشتباه بود درصورتیکه من فقط میخواستم مشکلات حل بشه و اصلا فکرشم نمیکردم حساسیت و بدبینی بوجود بیاد. برای بدست آوردن دل خانواده م و عزیز کردن همسرم درنظر خانوادم چیزهایی از خانومم میخواستم که میدونستم براخانوادم مهمه اما ایشون انجام نمیداد و من اصرار میکردم چون با انجام ندادنش خانومم خیلی پیش خانوادم خراب میشد...هعی. خلاصه اینکه منم اشتباهاتی داشتم که ازبی تجربگی و جوونی بود اما الان همه چیز خراب شده. سه ماه پیش مشکل ما بزرگ شد و یک شب منو خانوادم رفتیم خونه دختر با حضور بزرگترا مشکلاتمونو حل کنیم اما جریان طوری پیش رفت که همه چیز بدتر شد پدر من عصبی شد و یکم داد و فریاد کرد و خانوم بنده هم تو روی پدرم وایساد و بهشون بی احترامی کرد و ماهم با قهر و ناراحتی و عصبانیت از خونه خارج شدیم. چند روز بعد دختر با نظر خانوادش درخواست طلاق توافقی داد و حتی وکیل هم گرفتن اینکار آب پاکی رو روی دست همه ریخت و اگر منوخانوادم امیدی به ادامه این زندگی داشتیم بااینکار کاملا از چشم منو خانوادم افتادن اما هنوزم منو دختر به هم حس و عشق و علاقه داشتیم درجریان کارهای طلاق خوده دختر از حرفها و کاراش پشیمون شد و گفت که میخواد جبران کنه و ازم خواست بهش فرصت بدم منم بخاطر هردومون اینکارو کردم اما از اونجایی که وقتی به یه رابطه خدشه وارد میشه دیگه مثل اولش نمیشه رابطه همسرم با خانوادم هیچوقت مثل اول نشد و بعداز مدتی باز بهونه گیری ها ، حساسیت ها ، گوشه کنایه ها و رفتارای نادرست از طرف همسرم و خانوادم شروع شد و من این وسط بودم. حرفها و رفتارهایی بود که از طرف همسرم خیلی آزارم میداد و همچنین حساسیت و ابراز ناراحتی خانوادم هم از سمت دیگه بهم فشار میآورد. من لبریز ازهمه حرفها و فشارها و ناراحتی ها بودم تا بالاخره سرریز شدم و یک روز شروع به داد و فریاد سر زنم و خانوادم کردم و گفتم دیگه هیچکدومو نمیخوام از ته دل داد میزدم خیلی عصبانی بودم درتمام این 8 ماه همش ریخته بودم توی خودم و حرفی نزده بودم اما سرانجام فوران کردمو تا میومد داد زدمو گفتم نه خانوادمو میخوام نه همسرمو . درجریان همین اتفاقات خانواده همسرم و خودش اومدن خونه ما اما اینبار همه چی بدتر شد پدرش پدرم مادرش مادرم خودش خودم همه فریاد میزدن . حرمت ها و احترام ها شکست و حرفهای بدی زده شد . همسرم به برادر بزرگم گفت : دفعه قبل دل من (دختر) برا حمید (من) سوخته که نرفتم طلاق بگیرم وگرنه میتونم برم هم حق وحقوقمو بگیرم هم طلاقمو برادرمم عصبی شد و گفت تو دلت به حال برادر من نسوزه خودم مهریه و نفقه تو کامل و نقد میدم توبرو طلاق بگیر . مادرم گفت این دختر منفی بافه پدرم گفت حرفها رو بخودش میگیره و در مقابل پدر و مادر دختر هم از دختر طرفداری میکردن و خلاصه خیلی حرفهای بدی رد و بدل شد و من نمیتونستم از شدت عصبانیت و ناراحتی تصمیم درستی بگیرم و حرفی بزنم ... ای خدا . چندروز بعد باز دختر وخانواده ش رفتن و اینبار طلب مهریه و نفقه کردن صرفا برا لجبازی با ما بخاطر حرف برادرم(به گفته خوده دختر) الان همسرم مهریه و نفقه شو به اجرا گذاشته و خانوادشم دیگه نمیذارن این زندگی ادامه پیدا کنه خانواده بنده هم دیگه این زندگی رو تموم شده میدونن و خیلی از این دختر دلشون پره. پدربزرگ بنده و عموی بزرگ دختر پادرمیونی کردن تا شاید مشکل حل بشه اما خانواده من مصمم به جدایی هستن و همچنین خانواده دختر از پدر بزرگ من خواستن که پادرمیونی نکنه و حتی کمک کنه تا زودتز ازهم جدا بشیم. خوده دختر مادر و زن داداش منو نفرین میکنه و همه چیزو از چشم منو خانوادم میدونه . دلش از من کدره و میگه تو داد زدی که دیگه منو نمیخوای منم حالا حق وحقوقمو میخوام (مهریه).حالا متهم ردیف اول منو خانواده م هستیم و همسرم میگه من برای ایشون و زندگیمون هیچ تلاشی نکردم و ازش حمایت نکردم حالا زندگی ما به بن بست رسیده و ... چی بگم؟؟!! همه بزرگترا و رفقام میگن دست زنتو بگیر و برو براخودتون زندگی کنید اما با این تفاسیر ما باید از خانواده هامون ببریم شاید برای چند سال یا برای همیشه و من اینو نمیخوام اصلا . باید بگم منو خانومم از هم خیلی ناراحتیم اما هنوز محبت و عشق بینمون هست و همدیگه رو دوست داریم. اما من دیگه نه بخودم اطمینان دارم و نه از همسرم و نگران آینده و تکرار سه باره این حرفها و اتفاقاتم همینطور از گوشه و کنایه و تهدید های همسرمم خیلی ناراحت و عصبی ام . خیلی میترسم . کمکم کنید ... من باید چکار کنم؟؟؟؟


جواب :

بسم الله الرحمن الرحیم تفاوت بین خانواده ها و انتظاراتی که دارند خیلی طبیعی ست و اینکه این تفاوتهای طبیعی و معمولی برای شما شده است این بحران ، مال آن است که شما ( زوجین ) مدیریت تان در انجام زندگی مشترکتان غلط بوده است و این غلط یعنی اینکه : بجای آنکه برای خودتان طرحی داشته باشید و برحسب آن رفتارهای تان را تنظیم کنید ، شده اید مجرای انتظارات خانواده هایتان ، و دنبال این رفته اید که در غالب کردن انتظارات والدین تان به یکدیگر پیروز و مسلط شوید!! اکنون هم برای اصلاح این معضلی که درست کرده اید باید هر دو ( دختر و پسر ) با مداخله مشاوری مجرب ، برسید به یک قاعده زندگی کردن و انتخاب نوع رفتارها ، و بعد از این انتخاب ، به خانواده هایتان توضیح بدهید که ما پیش از این فرمان زندگی مان را داده بودیم دست شما و شما ثابت کردید بجای یاد دادن به ما ، بلدید مسئله را بحران کنید و به بدترین نتیجه تبدیل کنید و اکنون با راهنمایی مشاور تصمیم گرفته ایم این فرمان را بدست خودمان بگیریم و خانواده ها از ۲ رفتار ممنوع می شوند : ۱ - تعیین کنندگی ۲ - تصمیم گیری و هر نظر و پیشنهاد و انتقاد و درخواست و ایرادی دارند ، تنها و تنها حق دارند به فرزند خودشان منتقل کنند ، تا فرزند آن ارائه را به همسر خودش مطرح کند و همسران با همفکری هم ، برای مدیریت آن موضوع تصمیم متعادل و رضایت بخشی برای خودشان بگیرند و آنگاه از تصمیم گرفته شده در برابر خانواده خودشان دفاع و حمایت کاملی داشته باشند اینطور خانواده ها جایگاه درست خودشان را پیدا می کنند و از آن ۲ رفتار غلط( تعیین کنندگی - تصمیم گیری ) پرهیز می کنند مسیر دادگاه و شکایت و دادخواست متوقف شود و این مسیر پیگیری شود . اگر همسرتان مخالف پیشنهاد من بود با من تماس بگیرد

عکس مشاور
مشاور: حمید حبشی
کارشناس حوزه خانواده

email

کلید واژه ها:


#روش صحیح