مدخله در زندگی


سؤال :

سلام من 2 سال است که در دوران عقد هستم.شوهرم در این دوران از لحاظ اخلاقی به شدت تغییر کرده به طوریکه برای من بسیار غیر قابل تحمل شده است.من 25 ساله و همسرم 31 ساله است. 1-اول که به خواستگاری من آمد در بحث مسکن به من گفت من که من نمی توانم مادرم را به یکباره رها کنم و باید چند وقتی را در طبقه دوم خانه مادرم زندگی کنیم تا به مرور بتوانیم جدا شویم .من در رابطه مسکن با مشاور صحبت کردم ایشان گفتن همه به مرد برمیگردد که بتواند مرزها را از هم جدا کند.من متاسفانه اول فکر میکرم ایشان میتواند مدیریت کند ولی الان مطمئنم که نمی تواند(همسرم تک پسر و فرزند اخراست)برای این حرف هم دلایل زیادی دارم مثلا خواهرم 10شب روضه داشتن من یادم رفت که شخصن به مادرشان بگم و از ایشان دعوت کنم به همسرم بارها گفتم که به مادرت گفتی در جواب میگفت گفتم اما مادر من بیکار نیست که بیاد هزارتا کار داره من هم فکر کردم ک شاید دوست نداشتند که بیایند و ناراحت شدم اما بعدا به طور اتفاقی در یک تماس تلفنی مادرشان متوجه شدم که ایشان اصلن به مادرشان نگفتند وحتی مادرشان هم از من و خانواده ام گله داشتند که چرا من را دعوت نکردید.از این مسائل بارها اتفاق افتاده و وقتی موضوع را به همسرم میگم جواب نمیدهد و حتی طلبکارم می شود. 2- نه تنها به من بلکه به خانواده ام هم بدون هیچ عبایی توهین می کند و به خودش هم حق میدهد که هر طور که دلش می خواهد میتواند حرف بزند .مثلن : خواهرم خانه ای در امیریه خریداری کرده و خواهر دیگرم در سیدی خریداری کرده است و بارها به من گفته که یک خواهرت در شغال آباد خانه خریده(شهرک امیریه)و خواهر دیگه ام ته سیدی زندگی می کند من همان جا اظهار ناراحتی ام را ابراز کردم و هیچ کاری نکرد تازه به خودشم حق میداد. توهین به خودم: به من میگه که یک دختر که ازدواج می کنه .......خانواده شوهرش می شود و در جواب ناراحتی من میگه من منظوری نداشتم .یا به من میگه ک تو رفتارت در شان یک دختر لیسانسه نیست و یا اینکه تو عقلت اندازه یه دختر 14 است ولی من عقلم اندازه یه مرد 45 ساله است این جمله را بارها تکرار می کند و هر بار من ناراحتی ام به اشکال مختلف ابراز کردم ولی فایده ای نداره و تهش میگه که من شوخی کردم. 4-من رعایت وضع مالی اش را می کنم و با خانواده ام خرید می کنم اما به راحتی و به بدترین شکل ممکن به لباس هایم ایراد می گیرد .به عنوان مثال گوشیت خیلی زشته تو خجالت نمی کشی که با این گوشی بیرون میری.و از این قبیل موارد که زیاد هم است 5-در طول هفته هیچ خبری از من نمی گیرد و حتی پیام هم نمیدهد و در جواب من میگوید اگه منو میخوای بیا خونه ما تا باهم باشیم یا من از سر کار که میام که انقدر کار دارم که وقت ندارم به تو زنگ بزنم و.راستش من دوست ندارم خونه مادر شوهرم برم چون اونجا اصلن راحت نیستم چون خونه ی اونا کوچیکه و من با شوهرم صحبت که می کنم متاسفانه مادرشون وسط صحبت ما میاد یه حرفی میزنه که من ناراحت میشم .حتی من وقتی با شوهرم شوخی می کنم ایشان باز دوباره همان کار را می کند. متاسفانه خانواده شوهرم خصوصن مادرشون فهمیده نیستن و همیشه طرفداری از پسر خانواده را می کنند.و من اصلن نمی توانم درباره مادرشان اظهار نظر کنم چون با عصبانیت شوهرم روبرو می شوم. 6- عقد ما قرار بود 1 سال بیشتر طول نکشد اما چند ماه که از 1 سال گذشت خانه شان که 2 طبقه و قدیمی ساز بود را دادند مشترکی بسازند(زمین از آنها و ساخت از دیگری) این مسئله باعث شد تا عقد ما تا الان که دو سال هم بیش تر شده طول بکشد.در حالیکه من و خانواده ام درباره ساخت خانه هیچ اطلاعی نداشتیم و من حتی حاضر شده بودم در همان خانه زندگی کنم.ولی مدتی که او به من می گوید ک مادرم من به خاطر تو دربه در شده یا مارم به خاطر تو توی این خونه کوچیک زندگی میکنه و از این قبیل چیزها انقدر این حرف ها را تکرار کرد که من روز ا1 عید بهش گفتم که من اگه کف پای مامانت رو بوس کنم تو از این منت دست برمیداری یا نه. 7-وقتی در مورد کاری که کرده ابراز ناراحتی میکنم در جواب میگه که مشکل خودت برو خودت درست کن من کار بدی نکردم و.... 8-به نگاه هام حساس و خیلی بهم گیر میده و وقتی باهم میریم بیرون میگه باز سرت کجا داره میچرخه و یا میگه سرت تو کدوم ماشینه. و یا وقتی منتظر اتوبوسیم و دارم به اتوبوس ها نگاه مینم که کی میاد اتوبوس میگه باز سرت کجا میچرخه و داری به کی نگاه می کنی. این حرف ها ادامه داشت تا اینکه روز 3 عید که رفتیم خونه خواهرشون ،به غیر ما خانواده دای شوهرم هم بودند و اونجا من داشتم بامادرشون صحبت میکردم که یه دفه ایشون از جای مردان بلند یه حرفی زد و من رو جلوی جمع تحقیرم کرد .من همون جا خیلی ناراحت شدم و بعد از مدتی بهشون گفتم میخوام برم خونه و از این حرفتم خیلی ناراحت شدم .و بعد اومدم خونه وفکرکردم به موارد با و این 2 سالی که گذشت دیدم من با ایشون و با این اخلاق و کاراش نمیتونم زندگی کنم و در نتیجه باهاش قهر کردم وموضوع را به خانوادم گفتمو بعد زنگ زدم به بزرگترشون و تمام ماجرا را براشون تعریف کردم و گفتم برید بگید یا جدایی یا مشاوره و اصلاح شدن.الان 20 روز گذشته و دیشب با من تماس گرفته و من بعد از مدت ها جواب شو دادم واون گفت دلت برام تنگ نشده چرا یه خبری از من نگرفتی مگه من چی کار کردم 2 مورد از کارای منو بگو.(ایشون از پیش مشاوره رفتن در خمیره میگه میام ولی تهش نمیاد و میگه خودت برو).آقای دکتر من به خودش و حرفاش و قولاش اعتماد ندارم تو این 20 روزم هیچ کاری نکرده برای آشتی کردن حالا من باید چی کار کنم و من برای آینده نگرانم، لطفن به طور واضح توضیح بدید. من خیلی عجله دارم لطفن کمکم کنید.


جواب :

بسم الله الرحمن الرحیم اولا اسکان در خانه پدری شوهر غلط است و پذیرش این هم نشینی بسیار تصمیم نادرستی ست ثانیا برای برخوردهایی که بینتان اتفاق افتاده است ، ضروری ست با مداخله و ارزیابی مشاوری مجرب ، با شناسایی رنجها و درخواست هایتان از یکدیگر ، تغییرات لازم انجام شود

عکس مشاور
مشاور: حمید حبشی
کارشناس حوزه خانواده

email

کلید واژه ها:


#منزل پدر